(کمی خلاصه شده به میل شخصی)
مرد نخود های سبز_خاکستری بشقابش را کنار می زند. می گوید، بالاخره اتفاق افتاد. می گوید، من دارم می روم. می گوید، پاسپورت و همه چیز آماده است.
زن می گوید، چه راحت. سعی می کند لحن صدایش نومید نباشد.
مرد جواب می دهد، خیلی راحت. رفقا تماس گرفتند. حتما به این نتیجه رسیده اند که آن جا بیشتر به دردشان می خورم تا اینجا. به هر حال بعد از آن همه طفره رفتن ها، می خواهند هر چه زودتر از این جا بروم. یک سرخر دیگر از جلوشان برداشته می شود.
مسافرت برایت خطری نخواهد داشت؟ فکر کردم...
از ماندن در اینجا امن تر خواهد بود. اما شنیده ام که دیگر خیلی دنبالم نمی گردند. ولی به هیچ کس نخواهم گفت با چه قطاری می روم. دلم نمی خواهد مرا با سوراخی در سر و کاردی در بدن از قطار بیرون بیندازند.
موقع رد شدن از مرز چی؟ همیشه می گفتی...
در حال حاضر مرز به دستمال کاغذی می ماند، البته اگر بخواهی خارج می شوی. آدم های گمرک خودشان می دانند چه خبر است، می دانند از این جا به نیویورک و از آن جا هم به پاریس یک کانال ارتباطی کشیده شده است.
زن می گوید، کاش می توانستم با تو بیایم.
پس برای این بیرون غذا خوردند، می خواست جایی این خبر را به او بدهد که رفتار غیر عادی از او سر نزند. امیدوار است که در معرض عموم سروصدا راه نیندازد. گریه نکند، ناله نکند، موهایش را نکند. بی حساب این کار را نکرده.
مرد می گوید، آره دلم می خواست تو هم می توانستی بیایی. اما نمی توانی بیایی. زندگی آن جا سخت است. زیر لب زمزمه می کند:
در هوای طوفانی
به خود بخوانم یار
قفل آشیانه را...
مرد به خودش می گوید، خودت را جمع و جور کن. احساس می کند سرش مانند لیموناد می جوشد. خونش گازدار شده است. انگار که پرواز می کند_ از روی هوا نگاهش می کند. صورت زیبای آزرده اش مانند بازتابی در یک حوض پر غلیان می لرزد؛ دارد از هم وا می رود و به زودی اشک آلود خواهد شد. اما با وجود افسردگی اش هیچ وقت این قدر خواستنی نبوده. یک درخشش ملایم و شیری مانندی احاطه اش کرده است. دلش می خواهد او را بگیرد به اتاقش ببرد، و تا یکشنبه روزی شش بار با او بخوابد.
داشتیم از مهمونی برمی گشتیم. فکر نمی کردیم مترو خبری باشه. شریف باید پیاده می شدیم که سوار اتوبوس شیم، ایستگاه آزادی نگه نداشت، گفت به خاطر مسائل امنیتی و به دستور مسئولین امنیتی. تو شریف هنوز نگه نداشته بود که بوش پیچید. ایستگاه شلوغ بود. خیلی ها خم و راست از هم دیگه آویزون بودن. درا که باز شد با آدما اومد تو. خفیفش به ما رسیده بود البته. صورتاشون خیس اشک بود. دختری بلند بلند داد می زد و فحش می داد. اون یکی یه گوشه نشسته بود و هق هقش شنیده می شد. موندیم تو و دهنامونو گرفتیم. قطار راه افتاد. داد و گریه بود و وختری هنوز تو ایستگاه دود گرفته نشسته بود. صادقیه پیاده شدیم. بازم بوی دود بود. می گفتن بستس که یکی اومد گفت رفتن زود باشین. اتوبوسی نبود. سوار تاکسی شدیم. بعد چند دقیقه اتوبوسا اومدن. از بالای پل دود بود و دود و یه عالمه غم. صدای دختره تو سرم تکرار می شد: دوستامونو کشتن.. همه ی دوستامونو کشتن
مسیر تاکسی خلوت بود. مردم داشتن پیاده روی عصرونه می کردن. توی من می لرزید برای دوستام.. مثل همین حالا.
پ.ن: بچه های ما که خوبند انگار.
- خیلی قشنگی...
- واقعاً؟...
جنی جواب داد "آره" و شروع کرد به گریه کردن. دست هایش را میان موهای مرد برد و شروع به نوازش کرد. روی مرد بالا رفت و شروع کرد به بو کردن مو ها. حالا بلند شده بودند و می شد میان فرهای درشت و بازشان فرو رفت.
دخترک همچنان گریه می کرد. مرد دختر را بغل کرد و به سینه هایش فشار داد. مثل همیشه خیلی محکم بغلش کرده بود.
- آروم باش کوچولو.... آروم باش...
برف می بارد به روی شهر، از کنار چراغ ها می گذرد و می نشیند بر دختری که طعم یک شکلات آیدین هندوانه ای را با بغض می آمیزد.
4 Feb
می نویسم برای شماها که دوستید و می خواهید که بنویسم. بلانش
تو را خواندم، نوشته ی آخرت را و هنوز توی حال و هوایش هستم، هوای سه شنبه های
معصومت. و کامنتت را برایم و کامنت بقیه ی دوستان را که مرا دعوت می کرد به نوشتن.
سخت شده. خیلی چیزها سخت شده و نوشتن هم. سخت شده زندگی
کردن وقتی می ترسی جان و روحت را به کسی بدهی.. جان و روحی که پس از شکستن و له
شدن و پودر شدن بالاخره پسش گرفته ای و سر همش کرده ای و کلی برای این بخیه شده و
بند زده ای که رو به رویت است، برای این که روبرویت سر پا بماند و نریزد زمین زحمت کشیده ای.
حالا سخت است که دوباره به کسی بدهی اش که دوباره وقتی به
آن آدم ایمان آوردی و به عشق که همه چیز را معنا می کرد حتی هوا را و تو را از همه
جدا می کرد و بالا می برد زمینت بزند. نه، نه دیگر این بچه ی نحیف و رنجور مرا. انصاف
نیست زیر دست و پای آدم ها بماند با این نفس تنگ و قلب زخم دیده اش و با این چشم
های بی نگاهش. هنوز هم می تواند برای کسانی که ادعای عشقشان می شود که نه، برای
کسانی که عاشقند و تازه فکر می کنند عجب کشفی کرده اند و عجب دنیای غریبی را برای
زندگی پیدا کرده اند، عشق مشق بدهد. حتی اگر آنقدر پست شده باشد که خودش دلش
بخواهد توی صورت خودش تف بیندارد. هنوز هم که ترانه ی عاشقانه گوش می کند بهتر از
خیلی ها می فهمد که تلخ ترین جای ترانه کدام است و با تیره ترین چشم ها ترانه را
همراهی می کند بدون این که بداند برای کدام معشوق می خواند. هنوز هم معنای مو بلند
و کوتاه کردن و انگشتر خواستن و انداختن آدم ها را می داند. و هنوز گاهی دلش می
سوزد که چقدر، چقدر، چقدر قلبش می توانست عشق بدهد... و حالا اینطور عقیم و نا
توان مانده..
هیچ کس نمی داند اما خودش هنوز می داند که ته ته دلش هنوز
هوای عشق دارد و هنوز دلش می خواهد وقتی هوا مه دارد، ابر دارد، باران دارد، برف
دارد، سرما دارد... وقتی نفسش بخار می شود و پیچ می خورد دلش گرم که نه داغ باشد...
دلش می خواهد لبخند های واقعی گشاد بزند.. واقعی بلند بلند بخندد.. واقعی واقعی
خوش بگذراند.. دلش می خواهد نگاه هایش تمام شیفتگی و ستایش و عشق باشند... هنوز
دلش می خواهد عاشق باشد...
باقی روایت درون بماند برای فرصت دیگری که شاید بیاید.
موهایم را شانه زده ام... آن تاپ مشکی را پوشیده ام که یقه ی بلند داشت اما سرشانه هایم را به باد می داد!... آن گوشواره های دودی را انداخته ام که آنقدر دوستشان داشتم که بی بهانه خریدمشان... با پلاک بابا... و یک شلوارک زیر زانوی چهارخانه ی مشکی و سفید که از سارا گرفته ام...
روی تخت دراز کشیده ام... دستهایم را بالای سرم به هم بند کرده ام... و به فادوی زنی ناشناس گوش می دهم...
گوشی ام زیر بالش است و من چیزی را توی گلویم قورت می دهم...
نمی نویسم...
نمی گویم...
من باید توی توی خودم بمیرم...